جابربن عبداله انصاری پاسدار حکومت صالحان
جابر صحابی رسول خدا و پنج امام معصوم پیش از هجرت پیامبر(ص) به مدینه، در منی با آن حضرت بیعت کرد. او در جنگ های بسیاری در رکاب رسول خدا و امیرمؤمنان شرکت کرد و همواره مدافع پیامبر و اهل بیت بود. گزارش جابر از حجة الوداع و حضور او در شمار راویان حدیث غدیر، نشان از شخصیت آگاه و شجاع او دارد.
این صحابی جلیل القدر هیچ گاه در برابر ستم خلفای اموی خاموش نماند و در رخدادهای صدر اسلام، حضوری پررنگ داشت. این نوشتار، ضمن معرفی جابربن عبدالله انصاری به عنوان نخستین زائر اربعین حسینی، ابعاد گوناگون این شخصیت منحصربه فرد را بیان می کند.
پدر جابر
عبدالله، پدر جابر یکی از نقبای دوازدهگانه و جزو هفتاد نفری است که پیش از هجرت پیامبر به مدینه، به مکه رفتند و در منی با حضرت بیعت کردند و چون به مدینه بازگشتند، زمینه هجرت حضرت را در مدینه فراهم آوردند و پس از ورود پیامبر به مدینه، در راه تبلیغ اسلام کوشش کردند. ابنکثیر دمشقی از عبدالله، پدر جابر حکایت میکند که رسول الله درباره ایشان فرمود: خداوند به شما انصار پاداش خیر دهد؛ به ویژه آل عمرو بن حرام (خاندان جابر) و سعد بن عباده.
عبدالله در غزوه بدر حضوری پرشور داشت و هنگامی که لشکرگاه اسلام را دید، نزد پیامبر آمد و انتخاب این محل را به فال نیک و نشانه پیروزی اسلام گرفت.
اولین دیدار جابر با رسول خدا (ص)
یک سال پیش از هجرت پيامبر به يثرب، هفتاد نفر از مردم یثرب به حج آمدند و در منی با پیامبر ملاقات و گفتوگو کردند. از آن هفتاد نفر یکی «عبدالله» پدر جابر، و دیگری خود جابر بود که کمسالترین آنان بود. او هنوز به پانزده سالگی نرسیده بود که با پیامبر بیعت کرد.
اسوه اخلاص
اولین جنگی که جابر در آن حضور داشت، «حمراء الأسد» است. کفار قریش در اُحد به لشکر اسلام ضربه سهمگینی زدند و هفتاد نفر از رزمندگان اسلام و سردارانی چون «حمزه» و «مصعب» را به شهادت رساندند و به سوی مکه عقبنشینی کردند. اما در بین راه به فکر افتادند که بازگردند و کار مسلمین را یکسره کنند و برای همیشه از دست رقیب آسوده شوند. چون این خبر به پیامبر رسید، حضرت دستور داد تا آنان که در اُحد شرکت داشتهاند، آماده تعقیب دشمن شوند.
جابر در حجة الوداع
امام باقر(ع) میفرماید: ما به حضور جابر بن عبدالله رسیدیم؛ از یکایک افراد احوالپرسی کرد تا نوبت به من رسید. خود را معرفی کردم ، او رو به من کرد و دکمه بالا و پایین لباسم را باز کرد و کف دست خود را روی سینهام نهاد و گفت: خوش آمدی پسر برادر! هر چه خواهی بپرس. گفتم: از حجة الوداع برایم بگو. جابر گفت: رسولالله نُه سال در مدینه ماند و حج نگزارد تا در سال دهم هجری اعلام شد که رسولالله به حج میرود. انبوهی از مردم به مدینه آمدند تا اعمال حج را از آن حضرت بیاموزند و چون او عمل کنند.
جابر سپس گزارشی از احرام رسول الله در مسجد شجره، ورود آن حضرت به مسجدالحرام، طواف، نماز و سعی آن حضرت بیان داشت. آنگاه از آمدن حضرت علی(ع) از یمن برای حج و ملحق شدن به حضرت پیامبر در مکه شرحی ارائه کرد.
این گزارش جابر از حجة الوداع، از سیمای علمی وی پرده برمیدارد که چگونه با دقت لازم به جزئیات سفر پیامبر توجه داشته و آنها را ثبت و ضبط کرده و به روشنی برای مردم و اندیشمندان بازگو نموده است.
حدیث غدیر خم به روایت جابر
علامه امینی به تفصیل از 110 نفر نام میبرد که از اصحاب پیامبر بودند و حدیث غدیر را روایت کردهاند. یکی از آنان که به نشر فضایل علی(ع) و سیره پیامبر(ص) شجاعانه همت گماشت، جابر بود. او و دیگر زبدگان از اصحاب پیامبر سخنان آن روز حضرت را برای مردم بازگو میکردند و نمیگذاشتند غدیر خم از خاطرهها محو شود. یک بار که امام سجاد(ع) محمد حنفیه فرزند حضرت علی(ع) و امام باقر(ع) و جمعی دیگر در جلسهاش حضور داشتند، مردی عراقی وارد شد و او را به خدا سوگند داد تا آنچه از پیامبر(ص) دیده و شنیده بازگوید. جابر گفت: ما در نزدیکی «جُحْفه» در غدیر خم بودیم و در آنجا مردمانی بسیار از طوايف جُهَینه و مُزَینه و غفار (و دیگران) گرد آمده بودند. رسول الله(ص) از خیمه خود بیرون آمد و دست علی(ع) را گرفت و فرمود: «مَنْ کُنْتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاهُ».
جابر و درک پنج امام معصوم
1. جابر در معیت امام علی(ع)
مورخان و محدثان، جابر بن عبدالله انصاری را در فهرست کسانی نام بردهاند که علی(ع) را اولین ايمان آورنده به پیامبر اسلام ميدانند. شیخ مفید، جابر را در فهرست صحابهاي آورده که علی(ع) را جانشین بلافصل پیامبر(ص) میدانستند و سپس دلايل این گروه بر برتري علی(ع) را برشمرده است.
شیخ صدوق به سند متصل از ابوالزبیر مکّی که از شاگردان جابر است، روایت میکند: جابر را دیدم در حالی که عصا به دست در محلّههای انصار در مدینه و محافل آنان گردش میکرد و میگفت: ای گروه انصار! فرزندانتان را با عشق علی ادب بیاموزید، و هر کس سرباز زند، بنگرید در احوال مادرش.
شیخ مفید به سند متصل از «سالم بن أبی الجعد» نقل میکند که از جابر بن عبدالله انصاری در حالی که پیر و فرتوت شده و ابروانش روی چشمانش را گرفته بود، درباره امام علی(ع) پرسیدند. جابر با دست ابروانش را بالا زد و گفت: او بهترین انسانهاست؛ او را دشمن نمیدارد، مگر کسی که منافق باشد، و در او شک نمیکند، مگر کسی که کافر باشد.
شیخ صدوق به سند متصل از «سالم بن ابیالجعد» نقل میکند: از جابر بن عبدالله درباره علی بن ابیطالب پرسیدند؛ جابر گفت: «او پس از پیامبران، بهترین آفریده خدا از اول آفرینش تا پایان خلقت است. خداوند بزرگ پس از پیامبران مخلوقی گرامیتر از علی بن ابیطالب و امامان از نسل او نیافریده است».
سالم از جابر ميپرسد: درباره کسی که با علی دشمنی کند و او را کوچک شمارد چه میگویی؟ گفت: «به جز کافر، شخص دیگری با او دشمنی نکند و به جز منافق او را کوچک نشمارد.» سالم پرسید: چه گویی درباره کسی که او و امامان از فرزندان او را دوست بدارد؟ گفت: «پیروان علی(ع) و امامان از نسل او رستگارند و در قیامت در امانند.» سپس جابر از حاضران پرسید: اگر کسی برخاست و مردم را به گمراهی دعوت کرد، چه کسانی به او نزدیکترند؟ در پاسخ گفتند: پیروان و یارانش. جابر پرسید: اگر کسی برخاست و مردم را به هدایت فراخواند، چه کسانی به او نزدیکترند؟ در پاسخ گفتند: پیروان و یارانش. جابر گفت: «و این چنین علی بن ابیطالب در روز قیامت لواء الحمد به دست اوست و نزدیکترین مردم به او پیروان و یارانش میباشند».
این سخن نیز از جابر است: «در جنگ احزاب که علی(ع) دشمن را درهم کوبید و متلاشی کرد، ملائکه خوشحال شدند؛ پس هر کس از دیدن علی شادمان نشود، لعنت خدا بر او باد».
روزي حضرت باقر(ع) از جابر درباره عایشه و نبرد او با علی× پرسید. جابر گفت: یک روز بر عایشه وارد شدم و پرسیدم درباره علی بن ابیطالب چه میگویی؟ سرش را پایین انداخت و پس از لختی درنگ، سرش را بالا آورد و دو بیت شعر به این مضمون خواند: «وقتی طلا را بر محک زنند، ناخالصی آن پدیدار شود. ما انسانها نیز خالص و ناخالص داریم؛ علی در میان ما به سان محک است که سره را از ناسره جدا میکند».
2. جابر در جنگهای دوران زمامداری امام علی(ع)
جنگهايي که در دوران زمامداری امام علی(ع) رخ داد، ویژگیهايي داشت که در جنگهای زمان پیامبر خدا (ص) نبود. مهمترین آنها این بود که طرف مقابل علی(ع) در ظاهر، اسلام و قرآن و نماز بود، اما طرف مقابل در جنگهای زمان رسولالله(ص) مسلمان نبود. همین ویژگی، سنگینی کار را بر امام علی(ع) دوچندان مینمود. چهقدر باید زحمت میکشید تا اصحاب و لشکریان خود را توجیه کند که دشمن گرچه به ظاهر مسلمان است، اما نبرد با او واجب است؛ چرا که اساس و کیان اسلام را به خطر افکنده است.
همین امر باعث شد که جنگ صفین با پیروزی امام پایان نیابد و اصحاب بیخرد در برابر امام جبهه جدیدی گشودند و جنگ نهروان را به راه انداختند. این وضع پیچیده، حتی باعث شد که برخی از امام× تقاضا کنند آنان را برای جهاد به مرزها بفرستد تا در صورت بروز جنگ، طرف مقابل آنان کفار باشند نه مسلماننماها!
با توجه به این وضعیت بود که جابر معنا میگفت: «الشاکُّ فی حَرْبِ عَلِیٍّ کالشّاکِّ فی حَرْبِ رسول الله|»؛ کسی که در حقانیت جنگهای امام علی(ع) تردید کند، مانند کسی است که در حقانیت جنگهای پیامبر تردید کرده است. این سخن جابر، نشان از بینش عمیق و درک درست او از اسلام دارد.
الف) جنگ جمل
مرکز خلافت امیرالمؤمنین علی(ع) ابتدا در مدینه منوره بود، اما زمانی نگذشت که پیمانشکنان در بصره گرد آمدند و با تجهیز نفرات و نیرو و امکانات، بصره را به مرکز فتنه و آشوب و هرج و مرج تبدیل کردند. امام به ناچار از مدینه به سوی عراق هجرت کرد و در کوفه رحل اقامت افکند و از آنجا لشکری آراست و به سوی بصره بیرون شد و در یک روز، آن فتنه را سرکوب و اجتماع فتنهانگیزان را متلاشی کرد. در این نبرد که اولین نبرد دوران زمامداری امیرالمؤمنین(ع) بود، جابر در رکاب حضرت بود.
جابر میگوید: ما با امیرالمؤمنین× در بصره بودیم؛ جنگ تمام شده بود و با جمعی از اصحاب شبهنگام دور یکدیگر نشسته و در گفتوگو بودیم. حضرت به سوی ما آمد و پرسید: چه میگویید؟ عرض کردیم: درباره بدی دنیا صحبت میکنیم. فرمود: جابر! برای چه دنیا را مذمّت میکنی؟! سپس حمد و ثنای الهی را به جا آورد و سخنانی در فواید دنیا بیان داشت و سپس دست مرا گرفت و مرا با خود به قبرستان برد و با مردگان سخنانی بیان فرمود.
ب) جنگ صفین
دومین و مهمترین جنگ دوران زمامداری امام علی×، جنگ صفین است که در آن با معاویه و یارانش جنگید. این نبرد هجده ماه به طول انجامید و به سبب جهل و سادگی یاران امام و حیله دشمن کار به حکمیّت کشید. در کتابهای «استیعاب» و «أسدالغابه»، از نویسندگان اهل سنت آمده است: جابر در خدمت علی بن ابیطالب در صفین حضور داشت.
ج) جنگ نهروان
سادهاندیشان لشکر امام که در صفین، حضرت را مجبور به پذیرش حکمیّت کردند، نگذاشتند دستکم امام نماینده خود را برای مذاکره با دشمن برگزیند و ابوموسی اشعری سادهلوح را به عنوان نماینده حضرت در مذاکرات به وی تحمیل کردند. اما آنان که بعدها ثمره تلخ نادانی خود را دیدند، به جای اصلاحِ روش خود، در گمراهی بیشتر غوطهور شدند و به امام گفتند: با پذیرش حَکَمین، تو کافر شدی؛ توبه کن تا ما پیروت باشیم! امام که آنان را به خوبی میشناخت و میدانست مردمی پیمانشکن و نادانند، نپذیرفت.
آن جماعت نیز لشکری را برای نبرد با امام سامان دادند. حضرت به ناچار برای جنگ با آنان بیرون شد و کار آنان را یکسره کرد. در این جنگ، جابر در خدمت امیرالمؤمنین(ع) بود و داستانی را که هنگام بازگشت از این سفر پیش آمده را نقل کرده است.
موضع جابر در برابر معاویه
در کتاب «وقعة صفین» که از کتابهای کهن است، از جابر بن عبدالله نقل شده که پیامبر خدا(ص) فرمود: «معاویه در حالی میمیرد که از امت من نیست».
جابر که این حدیث را مستقیماً و بیواسطه از پیامبر خدا(ص) شنیده است، معلوم است که در برابر معاویه چه موضعی خواهد داشت و شرکت او در جنگ صفین در رکاب امام علی(ع) گویای موضع او در برابر معاویه است. همچنین دو ماجرای زیر، موضع جابر را در برابر معاویه به خوبی روشن میکند:
در آخرین سال خلافت امام علی(ع)، معاویه سههزار نفر را به فرماندهی «بُسر بن أرطاة» به سوی مدینه فرستاد و به بُسر گفت: به سوی مدینه حرکت کن و ساکنان آن را پراکنده ساز. به هر جا گذر کردی، مردمانش را بترسان و هر کس که اطاعت ما را نپذیرفت، مالش را غارت کن و به اهالی مدینه اینطور وانمود کن که آنان را میکشی و آنان چارهای جز بیعت ندارند. لشکر معاویه وقتی به مدینه رسید، در پی اجرای دستورات او برآمد. مردم مدینه که کمبود امکانات و نفرات لشکر روبهرو شدند، چارهای جز کنار آمدن ندیدند و دسته دسته برای بیعت با فرمانده لشکر میآمدند. طایفه بنیسلمه که از بستگان جابر بود نیز برای بیعت با او آمدند. فرمانده لشکر از آنان پرسید: آیا جابر همراه آنان است یا نه؟ گفتند: نه. گفت: تا جابر همراهشان نباشد، با آنان بیعت نمیکنم.
جابر میگوید: من بیمناک و متواری شدم. اما بُسر به بنیسلمه گفت: تا زمانی که جابر حاضر نشود، شما امنیّت ندارید. بستگانم به سراغ من آمدند و گفتند: تو را به خدا سوگند میدهیم با ما بیا و با بُسر بیعت کن و خون خود و بستگانت را حفظ کن؛ زیرا اگر چنین نکنی، مردمان ما کشته و خانواده ما اسیر میشوند.
جابر از آنان یک شب مهلت خواست تا بیندیشد و تصمیم بگیرد. در آن زمان امام علی(ع) در کوفه بود. جابر به جز «امّسلمه»، گرامیترین همسر رسول خدا| بعد از خدیجه کبری، کس دیگری برای مشورت نیافت؛ پس به سراغ ایشان رفت و او در پاسخ جابر گفت: بیعت کن و خون خود و خویشاوندانت را حفظ کن؛ گرچه میدانم چنین بیعتی، بیعت ضلالت است. همین تقیّه بود که اصحاب کهف را وادار کرد هماهنگ با مردم، صلیب به گردن آویزند و در مراسم آنان شرکت جویند.
از این ماجرا موقعیت و شخصیت معروف جابر و نفرت او از معاویه آشکار میگردد.
داستان دوم، واقعهای است که بین جابر و شخص معاویه در دوره حکومت او به وقوع پیوست. مشکلات و حوادث روزگار جابر را مجبور کرد تا به شام، پایتخت معاویه سفر کند و چاره کار را از او بخواهد. مسعودی مینویسد:
جابر به دمشق آمد، اما معاویه تا چند روز به او اجازه حضور نداد. پس از آنکه اجازه یافت و با معاویه ملاقات کرد، به او گفت: ای معاویه! آیا سخن پیامبر را نشنیدهای که فرمود: هر کس حاجتمند و گرفتاری را راه ندهد و به حضور نپذیرد، خداوند متعال در روز قیامت که روز حاجت و نیاز است او را نپذیرد و راه ندهد؟!
معاویه از این سخن برآشفت و گفت: از پیامبر شنیدم که فرمود: شما پس از من به ناملایمات دچار میشوید. صبر و بردباری کنید تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوید. ای جابر! تو چرا بر مشکلات شکیبایی نورزیدی؟ جابر گفت: آنچه فراموش کرده بودم را به خاطرم آوردی.
جابر این سخن را گفت و بیرون رفت و بر مرکبش سوار شد و به سوی مدینه حرکت کرد. معاویه برای او ششصد دینار فرستاد، اما جابر آن را نپذیرفت و سه بیت شعر برای او نوشت که مضمونش این است:
«من قناعت را بر ثروت ترجیح میدهم؛ مشکلات را به جان میخرم؛ لباس حیا به تن میکنم و به جای ثروت، آبرویم را حفظ میکنم».
و به فرستاده معاویه گفت: به او بگو، ای پسرِ هندِ جگرخواره! در نامه عملت هرگز حسنهای نخواهی یافت که من سبب آن باشم.
از این داستان نیز آزادگی و وارستگی جابر و کینه معاویه به دانسته میشود.
موضع جابر در واقعه حرّه
پس از آن که سیدالشهدا(ع) در کربلا به دست لشکر یزید به شهادت رسید، مردم مدینه برآشفتند و والی مدینه را که از سوی یزید گماشته شده بود، از مدینه بیرون کردند و یزید را شایسته خلافت ندانستند. یزید از شامیان لشکری آراست و فرماندهی آن را به شخصی سفّاک و خونریز به نام «مسلم بن عقبه» سپرد. این لشکر شهر پیامبر را محاصره کرد و خدا میداند چه فجایعی به وقوع پیوست. هر که را خواستند کشتند و بیپروا به ناموس مردم تجاوز کردند. اموال مردم را آزادانه غارت کردند و ذرهای حرمت حرم رسول الله| را پاس نداشتند.
در آن زمان جابر کهنسال شده و نورِ دیدهاش به خاموشی گراییده بود. او در کوچههای مدینه میگشت و میگفت: «نابود باد هر کس خدا و رسول خدا را بترساند.» مردی پرسید: چه کسی خدا و رسول خدا را میترساند؟ جابر گفت: از پیامبر خدا شنیدم که فرمود: «هر کس مردم مدینه را بترساند، مرا ترسانده است».
یکی از لشکریان مسلم بن عقبه به جابر حمله کرد و خواست او را بکشد، اما «مروان اموی» جابر را پناه داد و او را واداشت به خانهاش برود و در را به روی خود ببندد.
3. جابر در محضر امام حسن مجتبی(ع)
شیخ طوسی و ابن شهر آشوب، جابر را از اصحاب و یاران امام مجتبی(ع) شمردهاند. ابوجعفر طبری شیعی در «دلائل الامامه» از جابر نقل کرده است: روزی با امام حسن(ع) در مسجدالنبی نشسته بودیم؛ به حضرت عرض کردم: دوست دارم معجزهای از تو ببینم که آن را از تو برای دیگران حکایت کنم. حضرت پایشان را به زمین زد، دریاها نمایان شد، در حالی که کشتیها در آنها در حرکت بودند؛ از دریا ماهی گرفت و به من داد. من به پسرم محمد گفتم: آن را به خانه ببر. به خانه برد و ما سه روز از آن میخوردیم.
شیخ طوسی روایتی را نقل میکند که از آن، عمق ایمان و عشق پایدار جابر به امام حسن و امام حسین، دانسته میشود. او به سندی که ذکر میکند، از امام سجاد(ع) نقل میکند: همان سالی که امام حسن(ع) از دنیا رفت، من پشت سر عمویم حسن(ع) و پدرم حسین(ع) در کوچههای مدینه میرفتم، در حالی که هنوز به سنّ بلوغ نرسیده بودم. در بین راه جابر بن عبدالله انصاری و انس بن مالک همراه با جمعی از قریش و انصار، با امام حسن و امام حسین، دیدار نمودند. جابر بیاختیار خود را به دستوپای آن دو بزرگوار انداخت و بر آن بوسه زد. مردی از بنیامیه که در میان جمع بود، به جابر اعتراض کرد و گفت: تو با این کهنسالی و منزلتی که در اثر همراهی با رسول خدا| داری، چنین میکنی؟! جابر در پاسخ او گفت:
«از من دور شو! اگر تو فضیلت و موقعیت آن دو را چون من میدانستی، بر خاک قدمشان بوسه میزدی».
سپس جابر رو به انس بن مالک کرد و گفت: روزی رسول خدا| در مسجد بود و اصحاب گردش حلقه زده بودند. حضرت به من فرمود: ای جابر! حسن و حسین را نزدم بیاور. من رفتم و آن دو را فراخواندم. در بین راه گاهی این و گاهی آن را به دوش میگرفتم تا به حضور پیامبر رسیدیم. پیامبر که احترام و محبت مرا نسبت به آن دو دید از من پرسید: ای جابر! آیا آن دو را دوست میداری؟ عرض کردم: پدر و مادرم به فدایت! چرا آنان را دوست نداشته باشم، در حالی که مقام آنان را نزد شما میدانم؟!
سپس پیامبر(ص) سخنانی در فضیلت امام حسن و امام حسین بیان داشت و در پایان به حضرت مهدی(عج) که از نسل امام حسین(ع) است، اشاره فرمود.
جابر در حضور امام حسین(ع)
شیخ طوسی جابر را در شمار یاران و اصحاب امام حسین(ع) نیز آورده است. چون غير از امام هيچ کس از سرانجام سفر از مکه به کربلا که همانا شهادت بود، اطلاع نداشت، جابر و برخي ديگر از دوستداران امام، با ايشان همراه نبودند. از سخنان جابر با شاگردش عطیه استفاده میشود که اگر جابر پایان پرافتخار آن سفر را میدانست، امام را همراهی میکرد؛ گرچه حضرت کسی را برای آن سفر دعوت نکرده بود.
در روز عاشورا امام خطاب به دشمن ميفرمود: آیا من پسر دختر پیامبر شما نیستم؟ آیا من پسر وصیّ و پسرعموی پیامبر شما نیستم؟ همو که پيش از همه به پیامبر| ایمان آورد ... آیا پیامبر درباره من و برادرم نفرمود: این دو آقای جوانان اهل بهشتند؟ اگر گمان میبرید که چنين نيست، کسانی هستند که اگر از آنان بپرسید، از حقیقت به شما خبر دهند. از کسانی چون جابر بن عبدالله انصاری و ابوسعید خدری و ... بپرسید.
جابر، اولین زائر امام حسین(ع) در کربلا
چند روز پس از رسیدن خبر شهادت امام، جابر انصاری بارِ سفر به سوی کربلا بست. پيري و دوري راه و سبوعيت سفّاکانی چون یزید و ابنزیاد، مانع او از این سفر نشد. «عطیفه عوفی» شاگردش او را در این سفر همراهی ميکرد. شیخ طوسی جابر را اولین زائر امام حسين(ع) دانسته و روز ورود او را به کربلا، بیستم صفر همان سال دانسته است.
سید بن طاووس، داستان زیارت جابر و عطیه از کربلا را نقل کرده و زیارتنامهای را که جابر با آن، امام و شهدا را زیارت کرده، آورده است. جابر پس از زیارت، روی قبر خم شد و صورت خود را به قبر مالید و چهار رکعت نماز خواند و آنگاه به زیارت قبر علیاکبر رفت و آن حضرت را نیز زیارت کرد و بر قبر او بوسه زد و دو رکعت نماز گزارد. سپس به زیارت بقیّه شهدا رفت و با کلماتی عمیق زیارتنامه خواند. در پایان به زیارت حضرت ابوالفضل(ع) رفت و با جملاتی زیبا آن حضرت را زیارت کرد و دو رکعت نماز گزارد.
جابر با امام سجاد(ع)
پس از واقعه کربلا و شهادت سیدالشهدا(ع)، بنیامیه دنیا را به کام خود دیدند و نسبت به اهل بیت و شیعیان آزار و اذیت و فشار را به نهایت رساندند؛ به گونهای که بیشتر مردم به سبب ترس، از همراهي و اظهار محبت به اهلبیت دوري ميکردند و تنها افراد بسيار اندکي در همراهي اهلبیت باقی ماندند؛ به گونهای که امام سجاد(ع) را کمیاورترین امام دانستهاند. در چنین شرایطی، جابر بن عبدالله یکی از آن افراد اندکي بود که نسبت به امام سجاد(ع) ثابتقدم و وفادار ماند و بر این اعتقاد پای فشرد. شیخ طوسی و ابن شهرآشوب نيز جابر بن عبدالله انصاری را از اصحاب امام زینالعابدین(ع) شمردهاند. جابر گوید:
زمانی که مروان حکم از طرف یزید فرماندار مدینه بود، در پایان ماه رمضان اعلام کرد که نماز عید فطر را در بقیع خواهد خواند و فرمان داد تا همه در آنجا جمع شوند. صبحگاهان که هوا تاریک بود، از منزل بیرون آمدم تا به حضور امام سجاد(ع) برسم. از هر کوچهای که ميگذشتم، دیدم مردم به سوی بقیع برای نماز عید میروند و چون مسیر مرا برخلاف مسیر خود میدیدند، میپرسیدند: تو به کجا میروی؟ پاسخ میدادم: به مسجد رسول الله(ص) میروم. هنگامی که وارد مسجد پیامبر شدم، به جز امام زینالعابدین(ع) کسی را در آنجا ندیدم. حضرت در حال انجام فریضه صبح بودند و من هم نماز صبحم را به ايشان اقتدا کردم. امام(ع) پس از نماز، سجده شکر گزارد و دعا کرد و من آمین گفتم؛ تا وقتی که آفتاب طلوع کرد، حضرت رو به قبله ایستاد و دستها را تا مقابل صورت بالا برد و دعای طولانیاي خواند.
در پایان این بخش، روایتی را میآوریم که حاکي از موقعیت و جایگاه جابر بن عبدالله انصاري در میان اهلبیت و رابطه او با امام سجاد(ع) است.
در حدیث آمده است: فاطمه دختر امیرالمؤمنین(ع) روزی به سراغ جابر بن عبدالله رفت و به او گفت: ای صحابی پیامبر! ما بر شما حقوقی داریم: یکی این است که هر گاه دیدید یکی از ما بر اثر مجاهده و عبادت، خود را به سختی و نابودی انداخته، به او تذکر دهید و او را به رعایت حال خود دعوت کنید. علی بن الحسین که تنها یادگار پدرش است، بر اثر سجده بسیار، بینیاش زخم شده و پیشانی و کف دستها و سر زانوهایش پینه بسته است. به او بگویید از عبادت خود بکاهد و ملاحظه حال خود کند.
جابر به سوی خانه حضرت زینالعابدین حرکت کرد و جلوي خانه، امام باقر(ع) را در میان نوجوانان بنیهاشم دید. نگاه جابر که به او افتاد با خود گفت: این نوجوان همچون پیامبر راه میرود. از او پرسید: ای نوجوان! تو کیستی؟ پاسخ شنید: محمد، فرزند علی بن الحسین. جابر به گریه افتاد و گفت: به خدا قسم تو به حق، شکافنده علم هستی. پدرم به فدایت، به نزد من بیا. حضرت باقر نزد او آمد و جابر پیراهن حضرت را گشود و صورت خود را بر سینهاش نهاد و بر آن بوسه زد و گفت: جدّت پیامبر به من فرموده تا سلام او را به تو برسانم، و نیز به من فرمود: تو زندگی میکنی تا آن زمان که از فرزندانم محمد بن علی باقرالعلوم را ببینی، و آنگاه تو نابینا شده باشی و او تو را شفا دهد. سپس به امام باقر(ع) عرض کرد: از پدرت اجازه بگیر تا من به حضورش برسم.
امام باقر به خدمت پدر رسید و آنچه بین او و جابر گذشته بود، برای پدر بازگفت. امام سجاد(ع) فرمود: او جابر بن عبدالله انصاری است و اجازه داد تا جابر به حضورش برسد. وقتی جابر به نزد حضرت سجاد(ع) آمد، دید که از شدت عبادت، لاغر شده است. امام سجاد(ع) احترام کرد و برخاست و با جابر احوالپرسی کرد و او را در جای مناسب نشاند. جابر عرض کرد: این زحمت و فشار چیست که بر اثر زیادی عبادت به خود میدهید؟! آیا نمیدانی که خداوند بهشت را برای شما و دوستان شما آفریده و جهنم را برای دشمنان شما پدید آورده است؟!
امام در پاسخ فرمودند: ای صحابی پیامبر! آیا نمیدانی که خداوند گذشته و آینده پیامبر را آمرزید؛ اما او دست از مجاهده و عبادت برنداشت؟ آنقدر عبادت کرد تا پاهایش متورّم شد. به پیامبر گفتند: با آنکه خداوند گذشته و آینده تو را آمرزیده، باز هم اینگونه عبادت بسیار میکنی؟ پیامبر فرمود: آیا بندهاي شکرگزار نباشم؟!
جابر که این پاسخ امام سجاد(ع) را شنید، عرض کرد: ای پسر پیامبر! رعایت حال خود کنید تا زنده بمانید؛ چراکه شما خاندانی هستید که از برکتشان بلاها رفع، و سختیها برطرف شود و باران ببارد. امام سجاد(ع) فرمود: من به روش پدرانم عمل میکنم تا آنان را در عالم دیگر دیدار کنم.
جابر رو به حضّار مجلس کرد و گفت: در میان اولاد پیامبران همچون علی بن الحسین دیده نشده، مگر حضرت یوسف. به خدا قسم فرزندان علی بن الحسین از فرزندان یوسف برترند؛ چرا که در میان آنان حضرت مهدی(عج) است؛ همو که زمین را پس از پر شدن از ستم، از عدل و داد آکنده ميکند.
جابر در محضر امام باقر(ع)
رابطه جابر با امام باقر(ع)، رابطهای خاص و بینظیر بود. در دوران جوانی جابر، روزی رسول الله(ص) به او فرمود: ای جابر! تو مردی از فرزندان مرا خواهی دید که همنام من و شبیه من است و دانش را میشکافد. هر گاه او را دیدی، سلام مرا به او برسان.
این فرموده پیامبر در ذهن جابر چنان نقش بست که بعدها بسیار آرزوی دیدار شخص موعود را میکرد و پيوسته میگفت: ای باقرالعلم! ای باقر العلم. اهل مدینه که از دل جابر خبر نداشتند، میپنداشتند که هذیان میگوید؛ اما جابر در پاسخ آنان میگفت: به خدا قسم هذیان نمیگویم؛ چراکه از پیامبر خدا شنیدم که فرمود: تو مردی از فرزندان مرا خواهی دید که نامش و چهرهاش مانند من است. او علم را زیر و رو میکند. این است که من چنين میگویم.
این خاطره از پیامبر برای جابر آنقدر زيبا و ماندگار بود که آن را در زمانها و موقعیّتهای گوناگون براي مردم بازگو ميکرد. جابر، صبح و عصر به خدمت حضرت باقر(ع) میرسید تا بدانجا که باعث شگفتي مردم مدینه شده بود؛ تا آنکه امام سجاد(ع) از دنیا رفت. از آن زمان به بعد به احترام سوابق جابر، امام باقر(ع) به سراغ جابر میرفت.
فلیح بن ابیبکر شیبانی گوید: من در خدمت امام سجاد× بودم و فرزندانش نیز حاضر بودند. ناگهان جابر بن عبدالله انصاری وارد شد و بر حضرت سلام کرد. سپس دست امام باقر(ع) را گرفت و به کناری برد و به ايشان عرض کرد: پیامبر خدا(ص) به من خبر داد که «تو مردی از خاندان مرا میبینی که نامش محمد بن علی و کنیهاش ابوجعفر است؛ هر گاه به حضورش رسیدی، سلام مرا به او برسان.» جابر این را گفت و رفت.
بعد از نماز مغرب، امام سجاد(ع) از فرزندش محمد باقر(ع) درباره ملاقات با جابر پرسید و ایشان گفته جابر را برای پدرش بازگفت. امام فرمود: «این ویژگی که خداوند از جانب پیامبرش به تو ارزانی داشت، گوارای تو باد. برادرانت را بر آن آگاه مکن. مبادا چنانکه برادران یوسف به وی مکر ورزیدند، برادرانت به تو مکر ورزند».
روزی جابر به حضور امام سجاد(ع) رسید، در حالی که امام باقر(ع) در سنین نوجوانی و در خدمت امام سجاد بود. جابر به وی گفت: ای نوجوان بیا؛ حضرت پیش آمد. جابر گفت: برو؛ حضرت رفت. جابر گفت: قسم به پروردگار کعبه، چهرهاش همچون چهره پیامبر است. آنگاه از حضرت سجاد پرسید: این نوجوان کیست؟ حضرت پاسخ داد: پسر من محمدِ باقر است. جابر برخاست و خود را روی قدمهای حضرت باقر انداخت و گفت: جانم فدایت ای پسر پیامبر خدا! سلام پدرت را بپذیر؛ چرا که رسول الله(ص) بر تو سلام میرساند.
در این هنگام اشک در چشمان امام باقر(ع) حلقه زد و فرمود: «ای جابر! بر پدرم پیامبر خدا درود باد تا آن زمان که آسمانها و زمین برپاست و سلام بر تو ای جابر که سلام آن حضرت را رساندی».
سپس جابر به جای خود بازگشت و به امام سجاد(ع) عرض کرد: روزی پیامبر به من گفت: ای جابر! هر گاه فرزندم باقر را دیدی، سلام مرا به او برسان. او همنام من و شبیهترین مردم به من است. دانش او دانش من، و حکم او حکم من است. هفت تن از فرزندان او، امین الهی و معصوم و پیشوایان ابرارند. هفتمین آنان مهدی است که دنیا را از داد و عدل پر کند، آنچنان که از ستم و جور پر شده است. سپس رسول الله(ص) این آیه را خواندند:
«وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَینَا إِلَیهِمْ فِعْلَ الْخَیرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلَاةِ وَإِیتَاءَ الزَّكَاةِ وَكَانُوا لَنَا عَابِدِینَ»؛ ما آنان را امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت میکنند و به آنان وحی کردیم که کارهای نیک انجام دهند و نماز به پا دارند و زکات بپردازند و آنان پرستنده ما بودند.
روزی جابر به منزل امام سجاد(ع) آمد و خواستار دیدار امام محمد باقر(ع) شد. امام پاسخ داد: او در مکتبخانه است؛ کسی را میفرستم که او را بیاورد. جابر گفت: من به خدمتش میرسم. جابر به سوی مکتبخانه رفت. وقتی به حضور امام باقر(ع) رسید، ایشان را در آغوش گرفت و پیشانی مبارکش را بوسید و گفت: پیامبر خدا به من فرموده سلامش را به تو برسانم. حضرت باقر فرمود: بر رسول الله و بر تو سلام باد. سپس جابر گفت: پدرم و مادرم به فدایت! پیمان ببند که روز قیامت از من شفاعت کنی. حضرت فرمود: چنین کنم.
محمد بن مسلم و زراره، که هر دو از اصحاب ممتاز و برجسته امام باقر و امام صادق هستند، درباره چند حدیث از امام باقر(ع) پرسیدند. حضرت آن احادیث را از جابر انصاری برای آنان حکایت کرد. آن دو به اعتراض گفتند: ما چه کار به جابر داریم؟! حضرت فرمود: «ایمان جابر بدان پایه است که از تأویل این آیه که مربوط به رجعت پس از مرگ است، آگاه است: «إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَى مَعَادٍ».
شهید ثانی در کتاب «مُسَکِّنْ الْفؤاد» روایت میکند: روزی امام باقر× به دیدار جابر بن عبدالله انصاری رفت و حالش را جویا شد. جابر گفت: من در حالی هستم که پیری را بر جوانی، بیماری را بر سلامتی و مرگ را بر زندگی ترجیح میدهم. امام باقر(ع) فرمود: «ای جابر! امّا من، اگر خداوند مرا پیر قرار دهد، پیری را دوست دارم؛ اگر مرا جوان قرار داد، جوانی را دوست دارم؛ اگر مرا بیمار کند، بیماری را دوست دارم؛ اگر شفایم دهد، شفا و تندرستی را دوست دارم؛ اگر مرا بمیراند، مرگ را دوست دارم و اگر مرا زنده بدارد، زندگی را دوست دارم».
جابر که این سخنان را از حضرت باقر(ع) شنید، صورت حضرت را بوسید و گفت: رسول الله(ص) راست فرمود؛ چرا که به من فرمود: «تو فرزندی از نسل مرا دیدار خواهی کرد که همنام من است و علم را میشکافد و زیر و رو میکند، آنچنان که گاو، زمین را شخم میکند و زیر و رو میکند و به همین سبب او شکافنده دانش اولین و آخرین نامیده شد».
از روایاتی که نقل کردیم، این نتایج به دست میآید:
1. جابر در انتظار دیدار امام باقر(ع) و ابلاغ سلام رسول خدا(ص) به وی بوده است.
2. ارتباط تنگاتنگ بین جابر و رسول الله(ص) و امام سجاد و امام باقر دانسته میشود، و اینکه جابر تا چه اندازه مورد احترام اهلبیت بوده است.
3. ابلاغ سلام نه یک مرتبه، بلکه در موارد مختلف انجام شده و این نشان میدهد که جابر با این عمل چه اندازه عشق و ارادت به ائمه داشته است. مگر نه اینکه یاد محبوب هر چه تکرار شود، شیرین است؛ وگرنه با یک بار ابلاغ سلام، دستور پیامبر عملی شده بود.
4. تکرار این سلامرسانی، از سوی جابر، با انگیزه نشر و گسترش فضایل اهلبیت و معرفی مقامات آن بزرگواران بوده است.
5. اختلاف در روایات ابلاغ سلام، بدان سبب است که ابلاغ سلام از سوی جابر در موارد گوناگون انجام شده، نه آنکه فقط یک بار انجام شده و روایاتش اختلاف داشته باشد.
برخورد جابر با عبدالملک مروان و کارگزارانش
جابر حکومت عبدالملک مروان را حکومتی ناروا و نالایق و به دور از تعالیم اسلام میدانست که با دسیسه و نیرنگ به قدرت رسیده، و مورد رضایت مسلمانان نیست. شیوه حکومتی عبدالملک، ظالمانه و به دور از عدل و انصاف بود و کارگزارانش نیز شیوه او را سرمشق کار خود قرار داده بودند و با شکنجه و شلاّق و کشتار، کار خود را پیش میبردند. به همین دلیل مسلمانان خردمند، به ویژه بازماندگان از یاران رسول الله(ص) همچون جابر در مواقع مناسب، از اعتراض و بیان حقایق کوتاهی نمیکردند. واقدی در «طبقات» از عوف بن حارث نقل میکند:
دیدم روزی جابر به حضور عبدالملک رسید. خلیفه به او خوشآمد گفت و او را در کنار خود نشاند. در میان صحبتها، جابر به او گفت: همانطور که میدانی، مردم مدینه مشکلاتی دارند و پیامبر گرامی این شهر را طیّبه (پاکیزه) نام نهاد. اگر خلیفه اقدامی برای رفع مشکلات آن و کمک به مردم کند، شایسته است. عبدالملک را این سخن خوش نیامد و اعتنایی نکرد. جابر بر گفته خود اصرار ورزید تا آنکه قبیصه (از نزدیکان خلیفه) به فرزند جابر که همراه او بود اشاره کرد تا جابر را ساکت کند. پسر، پدر را ساکت کرد. وقتی جابر از مجلس خلیفه بیرون آمد، قبیصه به جابر گفت: این گروه نه جانشین پیامبر بلکه پادشاهند و شیوه پادشاهی در پیش گرفتهاند. جابر گفت: خداوند امتحانی نیکو کند. اگر در گفتن حق کوتاهی کنی، تو در نزد خداوند عذری نداری، در حالی که خلیفه سخن تو را میپذیرد. قبیصه گفت: سخنم را گاهی میپذیرد و گاهی نمیپذیرد؛ هر گاه موافق میلش باشد میپذیرد.
در کتاب «الامامة و السیاسة» آمده است:
«حبیش بن دلجه» از سوی عبدالملک مروان به مدینه آمد تا از مردم برای او بیعت بگیرد. جابر بن عبدالله انصاری را احضار کرد و به او گفت: آیا با عبدالملک به عنوان خلیفه بیعت میکنی با پیمانی الهی و عظیم که به آن وفادار بمانی، و اگر مخالفت کنی، به جهت گمراهی ریختن خونت جایز باشد؟ جابر که خود را مجبور به بیعت میدید گفت: اینگونه بیعت، تو را سزد؛ اما من بیعت میکنم، همانگونه که با رسول الله(ص) بیعت کردم که فرمانبر باشم.
پس از آنکه حکومت عبدالملک پا گرفت و استقرار یافت، حجّاج خونآشامِ بیرحم را به عنوان فرماندار مدینه گمارد. حجاج برای آنکه بر مردم سلطه یابد، افراد باقی مانده از اصحاب پیامبر| مانند: جابر بن عبدالله، انس بن مالک، سهل ساعدی و ... را برگردنشان پلاک و مهر آویخت تا به خیال خود، آنان را تحقیر کند او با اصحاب پیامبر اینگونه عمل کرد تا دیگر مردمان حساب کار خود بکنند و در برابر او تسلیم باشند. طبری در تاریخش همین داستان را نقل کرده و گوید: «جابر را دیدند در حالی که به دست او مهر آویخته بودند».
ابنعساکر در «تاریخ دمشق»، با سند مذکور از جابر نقل میکند که گفت: «من به حضور حجاج رسیدم و به او سلام ندادم».
امامت در نماز میّت بر بزرگان و برجستگان، نشانه بزرگی و اهمیت است. جابر میدانست که چون سرشناس و محبوب است، احتمالاً والی مدینه برای کسب وجاهت و موقعیت در میان مردم، به پیشنمازی در نماز میت بر او پیشقدم میشود و جابر نمیخواست چنین شود؛ به همین سبب وصیت کرد که حجاج بر او نماز نخواند.
جابر از چه کسانی روایت میکند؟
جابر بن عبدالله روایات بسیاری از معصومین بهویژه پیامبر اکرم(ص) دارد. بخشی از این روایات را بدون واسطه از پیامبر گرامی روایت میکند و بخش دیگر را به واسطه دیگران و این نشان میدهد که ده سال همنشینی و همراهی با رسول الله(ص) موجب نشد که جابر خود را از احادیثی که دیگران از آن حضرت شنیدهاند، بینیاز بداند و به آن اهمیت ندهد؛ بلکه جابر تشنه دانش و حدیث معصوم است؛ بیواسطه باشد یا با واسطه.
در کتاب «تهذیب التهذیب» آمده است که جابر از این افراد روایت کرده است: پیامبر اکرم(ص)، امام علی(ع)، ابوبکر، عمر، ابوعبیده، طلحه، معاذ بن جبل، عمار یاسر، خالد بن ولید، ابی بردة بن نیار، ابوقتاده، ابوهریره، ابوسعید، عبدالله بن انیس، ابوجمیل ساعدی، ام شریک، ام مالک و امکلثوم دختر ابیبکر.
تاریخ وفات جابر
رجالیان و مورخان، سال وفات جابر را به تفاوت نقل کردهاند؛ از جمله این تاریخهای را ضبط کردهاند: سال 73 هجری ، 74 هجری ، 76 هجری ، 77 هجری ، 78 هجری .
در برخی کتابها ماجرای وفات او را ذکر کرده و نوشتهاند: حجاج بن یوسف ثقفی در تشییع جنازه او حاضر بود و بر او نماز خواند. با توجه به این نکته که حجاج از سال 73 تا سال 74 به مدت یک سال والی مدینه بود و پس از آن تا آخر عمرش والی عراق شد، طبعاً باید وفات جابر بین سالهای 73 تا 74 واقع شده باشد.
در بعضی کتابها آمده است که در آن هنگام «ابان بن عثمان» والی مدینه بوده و در آن مراسم حاضر شده و کفنی هم برای جابر آورده است. طبری امارت ابان بر مدینه را از سال 76 تا 83 دانسته است. پس وفات جابر طبق این تاریخ باید بین 76 تا 83 هجری واقع شده باشد.
از حدیثی که کلینی در کافی ذکر کرده، استفاده میشود که جابر به هنگام ارتحال و شهادت امام زینالعابدین(ع) زنده بوده و امام باقر(ع) در دوران امامت خود به خانه جابر رفت و آمد داشته است. با توجه به این نکته که دانشمندان شهادت امام چهارم را در سال 94 یا 95 هجری دانستهاند، به دست میآید که وفات جابر پس از این تاریخ بوده است.
مرحوم مامقانی (دانشمند رجالی مشهور) با استدلال خود، وفات جابر را در سال 98 هجری دانسته است و اربلی هم سال 98 را زمان وفات جابر میداند.
مرحوم صدوق ماجرای احتضار و وفات امام محمدباقر را نقل میکند و میگوید: در آن هنگام زید، برادر امام حسین(ع) پس از برادرش امام حسن(ع) به امامت رسید؛ چه مانعی دارد که پس از شما من امام باشم، نه فرزندتان امام صادق. در این وقت حضرت باقر(ع) دستور داد تا جابر بن عبدالله را فراخواندند. هنگامی که حاضر شد، حضرت به او فرمود: داستان لوح سبزرنگی را که نزد مادرم فاطمه زهرا÷ دیدی حکایت کن. جابر، حدیث لوح را بیان کرد. زید وقتی فهمید امامت حضرت صادق(ع) پس از پدرش خواسته الهی است، بدان راضی شد.
همچنین مورخان وفات حضرت باقر(ع) را در سال 114 هجری دانستهاند؛ بنابراین باید مطابق این روایت، وفات جابر پس از این تاریخ بوده باشد.
قبر جابر در کجاست؟
در بعضی از کتابها نوشتهاند جابر بن عبدالله از صحابهای است که در بقیع دفن شدهاند. اما از بعضی احادیث تاریخی به دست میآید که او در قبرستان «طایفه بنی سلمه» در غرب مدینه دفن شده است؛ چرا که جابر هم از بنیسلمه بوده است. ابن عساکر حدیثی آورده است که «ابان بن عثمان» والی مدینه به فرزندان جابر پیام داد: هر گاه پدرتان مرد، او را دفن نکنید تا من بر او نماز گزارم. وقتی جابر از دنیا رفت، ابان آمد و پرسید: کجا دفن میشود؟ گفتند: آنجا که مردگان بنیسلمه را دفن میکنیم.
ابنشبّه احادیثی را در فضیلتِ قبرستانِ غربِ مدینه آورده است. از برخی احادیث نیز به دست میآید که قبرستان بنیسلمه در آن زمان محل دفن اموات بوده است.