«حکایات شیخ»
فرزند عارف جلیل القدر و عالم متبحر حاج سید علی شوشتری نقل میکند در سال 1260 که مرض وبا در نجف اشرف شایع بود، اواسط شب مرحوم والد به این مرض مبتلا شد و چون حالت وی را پریشان دیدیم از ترس آنکه مبادا فوت گردد و شیخ از ما مؤاخذه نماید که چرا جهت عیادت به او اطلاع ندادیم چراغی روشن نمودیم که به منزل شیخ رفته و از مرض سید آگاهش سازیم.
وی گفت چه خیال دارید؟ عرض کردیم میخواهیم برویم شیخ را خبر نماییم. فرمود: لازم نیست، الان تشریف میآورند. لحظهای نگذشت که درب منزل کوبیده شد. سید فرمود: شیخ است، در را باز کنید. چون درب منزل بگشودیم، شیخ و ملا (خادم شیخ) بودند.
شیخ فرمود: حاج سید محمد علی چگونه است؟ گفتیم حالا که مبتلا شده است خدا رحم کند، إن شاء الله. فرمود: إن شاء الله باکی نیست و داخل خانه شد. سید را مضطرب و پریشان دید، به ایشان فرمود: مضطرب مباش، إن شاء الله خوب میشوی. سید گفت: از کجا میگویی؟ فرمود: من از خدا خواستهام که تو بعد از من باشی و بر جنازهام نماز گذاری. گفت: چرا این را خواستی؟ شیخ گفت: حال که شد و به اجابت رسید. سپس نشست و قدری سؤال و جواب کرد. بعد شیخ برخاست و رفت.
فردای آن روز شیخ پس از خاتمه درس در بالای منبر فرمود: میگویند حاج سید علی مریض است، هر کس از طلاب که به عیادت او میخواهد برود با من بیاید و از منبر پایین آمد و جمعی از طلاب تشریف بردند. چون شیخ وارد گردید مانند کسی که خبر نداشته باشد از سید احوالپرسی نمود.
من خواستم عرض کنم که شیخ، دیشب اینجا تشریف آورده بودید و از حال سید اطلاع دارید، ناگاه سید انگشت به دندان گزید و اشاره کرد. من هم سکوت نمودم.
سید حالش خوب شده و زنده بود تا شیخ از دنیا رحلت نمود و او بر جنازهاش بنا به وصیت شیخ، نماز گذارد.
این حکایت بر بزرگواری و جلالت سید دلالت داشته و از کرامات شیخ محسوب میگردد.